انقدر از دست خودم عصبانی ام که فکر می کنم دارم منفجر می شم. یه ساعتیه که مثل دیوونه ها شدم و هیچی آرومم نکرد. اومدم یه کمی ینویسم شاید آروم بشم. گاهی فکر می کنم هیچ آدم عاقلی این کارائی رو که من انجام می دم نمی کنه. دوروزه که تمام وقت ذهنم درگیر کاریه که پریروز انجام دادم. و دیروز و امروز رفتاری با درسا کردم که تو این سه سال بی سابقه بوده یا به ندرت اتفاق افتاده . دیروز برای اینکه دخترک صبحانه نمی خورد اشکشو درآوردم و از گریه اش هم خیلی ناراحت شدم ولی آرومش که نکردم هیچ بدترش هم کردم.. البته این موضوع تازگی نداره ولی چون شب قبلش هم شام نخورده بود انتظار داشتم با اشتهای خوبی صبحونه شو بخوره و وقتی اولین لقمه یک ربع تو دهنش موند بدجوری دیوونه شدم. یه مسئله ای هم که بدجوری تو فکرشم اینه که درسا رنگارو یاد نمی گیره و این مسئله اعصابمو به هم ریخته. نمی دونم من بدجوری کلید کردم به این قضیه که درسا جبهه گرفته و دقت نمی کنه یا اینکه مشکلی وجود داره. من واقعا نمی دونم بچه ها از چه سنی باید رنگارو بشناسن. درسا یادگیریش خوبه ولی وقتی در مورد رنگا باهاش حرف می زنم انگار اصلا درک نمی کنه چی می گم. پریروز با دکترش مشورت کردم می گه اگه رنگ سبز و قرمز رو تشخیص نمی ده اشکال داره ولی اگه رنگای دیگه رو هم نمی شناسه اشکال نداره. شش ماه دیگه هم صبر کن ببین چطور می شه؟ امروز اومدم باهاش رنگارو کار کنم که شکلای همرنگو کنار هم بچینه ولی اصلا نگاشونم نمی کرد که ببینه من چی می گم. انگار درک نمی کرد من چی می گم. منم عصبانی همه چی رو جمع کردم و اشک خودم و درسارو درآوردم. توروخدا هر تجربه و اطلاعاتی در این مورد دارید به من بدید. نمی دونم ازدست این اخلاقم چکار کنم. وقتی به یه موضوعی گیر می دم دیگه دست از سرم برنمی داره.
پریروز درسارو بردم پیش دکترش برا چکاپ طبق معمول با هزارتا سوال. دکتر که همیشه ساعت 12 میاد مطب ساعت 4.5 میومد . فکرکردم بهتره منتظر بمونیم تا اینکه بخوایم دوباره بعدازظهر برگردیم . چون اونقدر مطب شلوغ می شد که تا آخر شب گیر می افتادیم. رفتیم بیرون تماشای مغازه های اسباب بازی که خوشبختانه تعدادشون تو میرزای شیرازی زیاده. گفتم بعدشم می ریم یه جائی ناهار کمی هم تو پارک وقت گذرانی. تو پارک یه خانومی اومد کنارمون نشست و سر صحبت باز شد. انقدر وجه اشتراک داشتیم و اونقدر به یه همکار قدیمی بسیار عزیزم شبیه بود که احساس می کردم سالهاست می شناسمش. کلی با هم صحبت و با درسا بازی کردیم. بعدش پیشنهاد داد بریم خونه ما که خیلی نزدیکه تا دکتر بیاد. منم بعد از کمی تعارف که مزاحمتون نمی شیم راه افتادم به طرف خونه شون. یک ساعتی مهمونش بودیم و وقتی قهوه آورد که با هم بخوریم یه دفعه تو دلم خالی شد که این چه کاری بود من کردم. هرچند که وقتی که از خونه ش بیرون اومدیم خودمو ملامت کردم که چرا احساس خطر کردم و ناامنی. برا بابا که گفتم خیلی ناراحت شد هرچند که بر حسب عادات و اخلاقش چیزی نگفت.فقط هشدار داد که فکر می کنی اتفاقهای بدی که می شنویم چطور اتفاق می افته. به مامانم که گفت این همه وقت چکار کردید چیزی نگفتم چون همیشه از دوستیهای زیاد من و صمیمیتی که با اطرافیان در هر محیطی پیدا می کردم ناراحت می شد.




















