۳شنبه پنجم:درسا اصرار خیلی زیادی داشت که دوستاش تو جشن تولدش باشن ولی خودش با همه بچه های کلاس در یه حد دوسته و هنوز دوست یا دوستای صمیمی و خاصی نداره و مامان بی حالش هم با مامانای بچه ها دوستی برقرار نکرده در حد یه سلام و علیک ساده تو جلسات و یا دم در مدرسه.همه کلی باهم ارتباط دارن و من اصلا وقت و حوصله دوستی های جدید رو ندارم یعنی تو مدیریت ارتباطات دوستی و فامیلی چندیدن چند ساله ام هم مشکل دارم و همش ازم گلایه می شه که نیستی یه زنگم نمی زنی و ... ولی واقعا یه روز بشینم پای تلفن کلی از برنامه هام عقب میمونم شایدم اشتباه می کنم که همه جا تمیز همه چی مرتب غذا سر ساعت آماده و ....واسه این که درسا غصه نخوره مثل بعضی بچه ها تولدشو تو کلاس برگزار کردم شیرینی و تخم مرغ شانسی واسه بچه ها خریدم و چند تا عکس و تبریک ( آخه این با اونی که بچه م می خواست قابل مقایسه ست!!!!!)

۵ شنبه هفتم: خاله سمانه و عمو آرش دردونه رو دعوت کردن به گردش و سینما بعدشم شام دلخواه در رستوران. وقتی برگشتن خونه خاله نرگس و آیتا می گفتن ای خواهرای تک خور تنها تنها رفتین دیگه باشه!!!!!

۳ شنبه دوازدهم: بلاخره درسا به آرزوش رسید که واسه معلمش یه دسته گل صورتی بخره و از اول سال منتظر این روز بود . هدیه روز معلمشون که مشترک با بقیه بچه های کلاس بود و درساهم یه دسته گل رز زیبای صورتی با یه کارت که توش آرزوشو واسه خانوم صناعی عزیز نوشت برد و جشن و خوشگذرونی تو مدرسه
چهارشنبه سیزدهم: رفتیم جشن تولد درسای خاله دلارام دوست مهربون و بامحبت بنده. یه جشن خیلی خوب و شاد با کلی بچه های قرتی و شیطون بلا. خاله دلی یه خانوم دی جی دعوت کرده بود با کلی مسابقه استپ رقص و دست رشته و صندلی بازی و چقدر ذوق زده شدم که درسا برنده بیشتر مسابقات شد و دختر ماستی من چقدر با این کلاس ورزش تغیر کرده و انقدر جسور و زرنگ بازی می کرد و چون ی خواستن همه جایزه بگیرن و همه جایزه هارو یه نفر درو نکنه زوری بقیه رو برنده می کردن. ولی جشن تولد خیلی خوبی بود و با اینکه اونا همکلاس و صمیمی بودن به جوجه هام خیلی خوش گذشت


پنج شنبه چهاردهم: بلاخره یه آخر هفته بابا خونه بود و ماهم جشن تولد خانوادگی دردونه رو برگزار کردیم البته جشن تولد مشترک با خاله نرگس عزیز که بعد از تولد درسا به فکرمون رسید که کاش دوروز تولدشو عقب می انداختیم که با خاله بشه متولد ۹ ارذیبهشت !!!البته بعد از ۲۰ سال بعدش .انقدر همه دوستش دارن و اونقدر به خانواده وابسته س و انقدر کادوهای خوب و خوشگل گرفت که خیلی کیف کرد و کیکشو که با کلی عشق انتخاب کرده بود و عاشق رنگای زیادش و لوازم آرایش روش شده بود و نتونستم منصرفش کنم و همینطورجشن تولدشو خیلی دوست داشت خداروشکر و برخلاف انتظارم اصلا هیچی نگفت که منم تولد اونجوری می خوام دوستامو می خواستم و .... دخترم خانوم و عاقله و منطقی و مثل مامانش عشق و زندگیش درکنار خانواده س و بس. صبح اون روز هم رفتیم آتلیه و از دردونه کلی عکسای خوشگل انداختن که امروز می خوام برم واسه انتخابشون.



شنبه شانزدهم:از باشگاه اومدیم خونه و درسا می خواست درساشو شروع کنه که دوباره برق گوش درد آیتارو گرفت و با تمام وجود جیغ می کشید و گریه می کرد. از آخرای اسفند تا حالا پنجمین باره که گوشش عفونت کرده. تا رسیدیم بدون نوبت رفتیم پیش دکتر آخه آیتا مطبو خراب کرده بود و برای اولین بار ما بدون چندین ساعت معطلی تونستیم بریم یش دکتر و متاسفانه بهش دونوع آنتی بیوتیک داد و دستور انجام شنوائی سنجی بعد از دوهفته و با یه دنیا نگرانی اومدیم خونه چون عفونت گوش که درمان نشه و انقدر طولانی بشه خطرناکه.درسا انقدر نگران بود که تو مطب درکنار من که آیتارو راه می بردم که آرومش کنم راه می رفت و بغض کرده بود و شب پوستش کنده شد تا تکالیفشو تموم کرد.
یکشنبه هفدهم:از یک ماه قبل خاله سمانه دعوتمون کرده بود تئاتر ( آمدیم نبودید رفتیم ). و ما هم قبول کردیم که بعد از سالها یکشب بدون بچه و غرغر و گریه بریم کمی تفریح کنیم اونم با جوونای یه دهه جوان تر از خودمون!!!از اونجائی که یا هیچ خبری نیست یا همه کارها همزمان میشه دقیقا همون شب مامانی و بابائی و خاله جون راهی مشهد شدن و ما موندیم جوجه هارو چکار کنیم. خلاصه که بچه هارو بردیم خونه مادر جون و چقدر اذیت شدن خدا می دونه. مادر جون که چیزی نگفت ولی همه چی مشخص بود . هم اینکه قلق بچه ها دستشون نیست مخصوصا وقتی که آیتا شیر بخواد یا خسته باشن و خوابشون بیاد و هم اینکه پدر جون و عمه شون شبها زود می خوابن و البته باید سکوت کامل برقرارباشه و تا ساعتی پس از نیمه شب چی کشیدن؟!!!من که هم می دونم هم نمی دونم.منم بااینکه دلم پیش جوجه ها بود ولی بهم خوش گذشت. تماشای تئاتر بعد از سالها بعدش هم یه شب شام بدون اصرار و التماس واسه بخور و نخور به بچه ها و گپ و شوخی وخوش گذرونی و هوای خوب و یه جمع خوب و دوست داشتنی.
دوشنبه هجدهم: شب کنار درسا نشستم تا خوابش ببره بغلم کرده و می گه: وقتی که هستی آرامش هست منم ذوق مرگ بغلش کردم بوسیدمش چلوندمش آخه بلا این حرفای قشنگو از کجا یاد گرفتی؟ می گه: دیشب که گذاشتیمون خونه مادر جون و رفتی بیرون اصلا آرامش نبود . در گوش مادر جونم هم گفتم که مامانم نیست آرامش نیست. الهی که من قربون تو وآرامشت برم. آخه حق با منه که تفریح بدون شمارو نمی خوام یا با بقیه که میگن اینم لازمه هرچی جای خودش....
چهارشنبه بیستم:نمی دونم چرا این جوجه ها انقدر مریض می شن و دقیقا هماهنگ می کنن با زمان نبودن بابا .درسا بازم جشن تولد دعوت شده بود. تولد دختر همسایه مون که همسن درساست چندبار تو راه پله دیده بودیمشون و یه روز که خیلی بارون تندی می بارید رسونده بودیمشون تا مدرسه و این تنها آشنائیمون بود.دردونه یه کمی سرماخورده بود ولی دلش خواست که بره ولی کمی هم نگران بود چون اولین باری بود که تنها داشت می رفت مهمونی.ساعت ۷ که رفتم دنبالش دیدم صورتش یه گوله آتیشه وتنش مثل کوره داره می سوزه. بهش دارو دادم و کمی خوابید. ولی بدتر شد و فکر کردم اگه آخر شب حالش بد بشه چکار کنم و چه جوری ببرمش دکتر. جمع کردیم و اومدیم پناهگاهمون خونه مامانی آیتا موند پیش خاله ها و بردمش دکتر پلوش عفونت کرده بود. داروهاشو گرفتم و اومدیم خونه که ۲ بارم بالا آورد و تب و ناله و مصیبت تا الان که کمی بهتر شده. مامانی و بابائی و خاله جون رفتن مشهد و فردا بر می گردن. کمی خونه رو تمیز کردم و می خوام برم خرید و همه چی رو آماده کنم واسه اومدنشون و گرفتن جشن روز مادر.
آسمانی پرازستاره ذشتی پر از گل
تقذیم به آنی که بهشت زیر پایش جا دارد
به مادرم
که مهرش تا ابد در دلم جای دارد.
مادرم روزت مبارک

















































