تبليغاتX
داستان زندگی

اردیبهشت نامه

۳شنبه پنجم:درسا اصرار خیلی زیادی داشت که دوستاش تو جشن تولدش باشن ولی خودش با همه بچه های کلاس در یه حد دوسته و هنوز دوست یا دوستای صمیمی و خاصی نداره و مامان بی حالش هم با مامانای بچه ها دوستی برقرار نکرده در حد یه سلام و علیک ساده تو جلسات و یا دم در مدرسه.همه کلی باهم ارتباط دارن و من اصلا وقت و حوصله دوستی های جدید رو ندارم یعنی تو مدیریت ارتباطات دوستی و فامیلی چندیدن چند ساله ام هم مشکل دارم و همش ازم گلایه می شه که نیستی یه زنگم نمی زنی و ... ولی واقعا یه روز بشینم پای تلفن کلی از برنامه هام عقب میمونم شایدم اشتباه می کنم که همه جا تمیز همه چی مرتب غذا سر ساعت آماده و ....واسه این که درسا غصه نخوره مثل بعضی بچه ها تولدشو تو کلاس برگزار کردم شیرینی و تخم مرغ شانسی واسه بچه ها خریدم و چند تا عکس و تبریک ( آخه این با اونی که بچه م می خواست قابل مقایسه ست!!!!!)

             

۵ شنبه هفتم: خاله سمانه و عمو آرش دردونه رو دعوت کردن به  گردش و سینما بعدشم شام دلخواه در رستوران. وقتی برگشتن خونه خاله نرگس و آیتا می گفتن ای خواهرای تک خور تنها تنها رفتین دیگه باشه!!!!!

                             

۳ شنبه دوازدهم: بلاخره درسا به آرزوش رسید که واسه معلمش یه دسته گل صورتی بخره و از اول سال منتظر این روز بود . هدیه روز معلمشون که مشترک با بقیه بچه های کلاس بود و درساهم یه دسته گل رز زیبای صورتی با یه کارت که توش آرزوشو واسه خانوم صناعی عزیز نوشت برد و جشن و خوشگذرونی تو مدرسه

چهارشنبه سیزدهم: رفتیم جشن تولد درسای خاله دلارام دوست مهربون و بامحبت بنده. یه جشن خیلی خوب و شاد با کلی بچه های قرتی و شیطون بلا. خاله دلی یه خانوم دی جی دعوت کرده بود با کلی مسابقه استپ رقص و دست رشته و صندلی بازی و چقدر ذوق زده شدم که درسا برنده بیشتر مسابقات شد و دختر ماستی من چقدر با این کلاس ورزش تغیر کرده و انقدر جسور و زرنگ بازی می کرد و چون ی خواستن همه جایزه بگیرن و همه جایزه هارو یه نفر درو نکنه زوری بقیه رو برنده می کردن. ولی جشن تولد خیلی خوبی بود و با اینکه اونا همکلاس و صمیمی بودن به جوجه هام خیلی خوش گذشت

           

           

پنج شنبه چهاردهم: بلاخره یه آخر هفته بابا خونه بود و ماهم جشن تولد خانوادگی دردونه رو برگزار کردیم البته جشن تولد مشترک با خاله نرگس عزیز که بعد از تولد درسا به فکرمون رسید که کاش دوروز تولدشو عقب می انداختیم که با خاله بشه متولد ۹ ارذیبهشت !!!البته بعد از ۲۰ سال بعدش .انقدر همه دوستش دارن و اونقدر به خانواده وابسته س و انقدر کادوهای خوب و خوشگل گرفت که خیلی کیف کرد و کیکشو که با کلی عشق انتخاب کرده بود و عاشق رنگای زیادش و لوازم آرایش روش شده بود و نتونستم منصرفش کنم و همینطورجشن تولدشو خیلی دوست داشت خداروشکر و برخلاف انتظارم اصلا هیچی نگفت که منم تولد اونجوری می خوام دوستامو می خواستم و .... دخترم خانوم و عاقله و منطقی و مثل مامانش  عشق و زندگیش درکنار خانواده س و بس. صبح اون روز هم رفتیم آتلیه و از دردونه کلی عکسای خوشگل انداختن که امروز می خوام برم واسه انتخابشون.

             

 

                                 

            

شنبه شانزدهم:از باشگاه اومدیم خونه و درسا می خواست درساشو شروع کنه که دوباره برق گوش درد آیتارو گرفت و با تمام وجود جیغ می کشید و گریه می کرد. از آخرای اسفند تا حالا پنجمین باره که گوشش عفونت کرده. تا رسیدیم بدون نوبت رفتیم پیش دکتر آخه آیتا مطبو خراب کرده بود و برای اولین بار ما بدون چندین ساعت معطلی تونستیم بریم یش دکتر و متاسفانه بهش دونوع آنتی بیوتیک داد و دستور انجام شنوائی سنجی بعد از دوهفته و با یه دنیا نگرانی اومدیم خونه چون عفونت گوش که درمان نشه و انقدر طولانی بشه خطرناکه.درسا انقدر نگران بود که تو مطب درکنار من که آیتارو راه می بردم که آرومش کنم راه می رفت و بغض کرده بود و شب پوستش کنده شد تا تکالیفشو تموم کرد.

یکشنبه هفدهم:از یک ماه قبل خاله سمانه دعوتمون کرده بود تئاتر ( آمدیم نبودید رفتیم ). و ما هم قبول کردیم که بعد از سالها یکشب بدون بچه و غرغر و گریه بریم کمی تفریح کنیم اونم با جوونای یه دهه جوان تر از خودمون!!!از اونجائی که یا هیچ خبری نیست یا همه کارها همزمان میشه دقیقا همون شب مامانی و بابائی و خاله جون راهی مشهد شدن و ما موندیم جوجه هارو چکار کنیم. خلاصه که بچه هارو بردیم خونه مادر جون و چقدر اذیت شدن خدا می دونه. مادر جون که چیزی نگفت ولی همه چی مشخص بود . هم اینکه قلق بچه ها دستشون نیست مخصوصا وقتی که آیتا شیر بخواد یا خسته باشن و خوابشون بیاد و هم اینکه پدر جون و عمه شون شبها زود می خوابن و البته باید سکوت کامل برقرارباشه و تا ساعتی پس از نیمه شب چی کشیدن؟!!!من که هم می دونم هم نمی دونم.منم بااینکه دلم پیش جوجه ها بود ولی بهم خوش گذشت. تماشای تئاتر بعد از سالها بعدش هم یه شب شام بدون اصرار و التماس واسه بخور و نخور به بچه ها و گپ و شوخی وخوش گذرونی و هوای خوب و یه جمع خوب و دوست داشتنی.

دوشنبه هجدهم: شب کنار درسا نشستم تا خوابش ببره بغلم کرده و می گه: وقتی که هستی آرامش هست منم ذوق مرگ بغلش کردم بوسیدمش چلوندمش آخه بلا این حرفای قشنگو از کجا یاد گرفتی؟ می گه: دیشب که گذاشتیمون خونه مادر جون و رفتی بیرون اصلا آرامش نبود . در گوش مادر جونم هم گفتم که مامانم نیست آرامش نیست. الهی که من قربون تو وآرامشت برم. آخه حق با منه که تفریح بدون شمارو نمی خوام یا با بقیه که میگن اینم لازمه هرچی جای خودش....

چهارشنبه بیستم:نمی دونم چرا این جوجه ها انقدر مریض می شن و دقیقا هماهنگ می کنن با زمان نبودن بابا .درسا بازم جشن تولد دعوت شده بود. تولد دختر همسایه مون که همسن درساست چندبار تو راه پله دیده بودیمشون و یه روز که خیلی بارون تندی می بارید رسونده بودیمشون تا مدرسه و این تنها آشنائیمون بود.دردونه یه کمی سرماخورده بود ولی دلش خواست که بره ولی کمی هم نگران بود چون اولین باری بود که تنها داشت می رفت مهمونی.ساعت ۷ که رفتم دنبالش دیدم صورتش یه گوله آتیشه وتنش مثل کوره داره می سوزه. بهش دارو دادم و کمی خوابید. ولی بدتر شد و فکر کردم اگه آخر شب حالش بد بشه چکار کنم و چه جوری ببرمش دکتر. جمع کردیم و اومدیم پناهگاهمون خونه مامانی آیتا موند پیش خاله ها و بردمش دکتر پلوش عفونت کرده بود. داروهاشو گرفتم و اومدیم خونه که ۲ بارم بالا آورد و تب و ناله و مصیبت تا الان که کمی بهتر شده. مامانی و بابائی و خاله جون رفتن مشهد و فردا بر می گردن. کمی خونه رو تمیز کردم و می خوام برم خرید و همه چی رو آماده کنم واسه اومدنشون و گرفتن جشن روز مادر.

آسمانی پرازستاره     ذشتی پر از گل

تقذیم به آنی که بهشت زیر پایش جا دارد

به مادرم

که مهرش تا ابد در دلم جای دارد.

مادرم روزت مبارک

+ نوشته شده توسط مامان درسا در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 و ساعت 17:9 |
تولد 7 سالگیت مبارک نازنینم...
امروز٬ تولد توست.
امروز قشنگترین اتفاق زندگی من است. امروز سالروز یافتن بهانه زیستنم است. امروز شگفتترین و زیباترین روز من است. نمیدانم چه بناممت؟ قشنگترین اتفاقم٬ یا معجزه زندگیم٬ موهبت و همه هستی‌ام٬ بی منت‌ترین و عزیزترین هدیه‌ای که گرفته‌ام؟
امروز همراه با روشنی سپیده خدایم مهربانی‌اش را یادم انداخت. خدایم یادم انداخت که امروز دگرگونم کرده بود. یادم انداخت که امروز او مرا خوشبخت‌ترین بر روی زمین کرد و شیرین‌ترین و گرانبهاترین نعمتش را بر من فرستاد. امروز سالها نداشتنت را و جای خالی قلبم را یادم انداخت که امروز آن را با تو پر کرد. امروز خدا دستت را در دستم گذاشته بود تا خوب نگهت دارم تا به او نشان دهم که قدر و ارزش هدیه‌اش در نزد من چه مقدار است!
باارزشترین من! شیفته‌ات شده‌ام٬ در این هفت سال عاشقت شده‌ام٬ عشقی از جنسی ناب و وصف نشدنی که عشق واژه ناتوانیست برای بیان احساس من نسبت به تو!
دخترکم! روشنی چشمان پر فروغ تو مرا بی‌نیازتر از همیشه می‌کند٬ باور می‌کنی؟ باور می‌کنی با غرق شدن در بلندای نگاهت چشمان من سو می‌گیرد و بودن و بزرگ شدنت را لحظه لحظه باور میدارد؟
ای صفای خانه‌ام!
چه زیبا می‌شود از عمق چشمانت خوشبختی را باور کرد و باور داشت. چه کسی باور می‌کرد تولد کوچکت همچون شعله‌ای امیدبخش در آستانه دومین ماه بهار قلبم را پرنور و گرم سازد؟ من کجا لذت داشتنت را اینگونه تصور می‌کردم؟
نازنینم!
باور کن صدای قلبم را که فقط برای تو می‌تپد...
همدم دلتنگی‌های من! سنگ صبورم!
تمام بدی‌های مادر بی‌تجربه‌ات را ببخش و تمام خوبی‌هایی را که در حقت نکردم!
روزی آن قدر بزرگ می‌شوی که بیشتر از من میفهمی٬ هر چند معتقدم که الآن هم گاهی بیشتر از من می‌فهمی! آن روز که ای کاش رسیدنش را ببینم٬ دوست دارم این حرفهایم را پیدا کنی و بخوانی و درک کنی! شاید تو هم آن روز به تجربه‌ای شبیه من دست یافته باشی و این عشق ناب وصف نشدنی را به اندازه من٬ بلکه بهتر درک کرده باشی...
لحظه لحظه‌ی بالیدن و قد کشیدنت برای من دنیایی‌ست از شادی و شور و شوق...
تا مرز جنون دوستت می‌دارم٬ تو هم دوستم داشته باش نازنین دخترم!

 منبع:وبلاگ ریحانه و مونای من

امروز نتونستیم جشن تولد دردونه رو برپاکنیم چون مهربون بابا در ماموریت هستن و هرکاری کردن نتونستن هماهنگ کنن که تهران باشن و آخر هفته دیگه مهمونی خانوادگی تولد عزیز دلم رو برپا می کنیم.خاله سمانه و عمو آرش دردونه رو دعوت کردن سینما تا کمی خوش گذرونی کنه. این عکساروهم قبل از بیرون رفتنشون ازش گرفتم. درسای دقیقا ۷ ساله ما:

                         

                                 

+ نوشته شده توسط مامان درسا در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 و ساعت 18:0 |
جوجه ها در نوروز 91
        شب عید خونه مامانی: متاسفانه روز عید و لحظه سال تحویل هیچ عکسی ندارن   

           

            

            

           

بخشی از هفت سین و فضای زیبای پارک شریعتی. یادآورخاطرات شیرین بچگی ما  که آخر تفریح مون رفتن به اونجا و خوردن شام در اونجا بود:

             

              

این یکی عاشق حبابه و تنها چیزیه که به خاطرش گریه می کنه. چند روز قبلش رفتیم پاساژ گلستان و توی یه مغازه چشمش افتاد به حباب و تمام مدتی که من می گشتم تا کادوی مناسبی که می خواستم برای عمه اش بخرم دنبالم اومد و گریه کرد و اونروز تا رسیدیم تو پارک مرد علاقه اش ( صدف ) اولین کاری که کردم خرید حباب بود تا جبران مافات کرده باشم و البته درسی هم به وروجک داده باشم که دیگه همچین رفتار خجالت آوری نداشته باشه:

             

این یکی جوجه عاشق لیمو شیرینه:برعکس درسا که فقط آب میوه ( مخلط ۳ میوه رو می خوره) فقط این شکلی لیمو و نارنگی و پرتقال می خوره و نمی تونی لیوان آب میوه و شیر رو بدستش بدی و کلی نگرانمون کرده که شیر نخوره بازم برعکس دری که زندگیش شیره با هر طعمی که فکرشو بکنی:

                               

اینجام دماوند :هردو یخ زده بودن ولی درسا از سرسره دل نمی کند و آیتا از تاب:

                              

                              

فروردین زیبا هم گذشت و بازهم کارهای روزمره شروع شد البته با مهمونی های دلپذیر عقب افتاده عید و خوندن حروف عربی و قاطی کردن انواع س و ص و ض و غ و ز و ذ و ... راستی چرا این باید اینهمه ق داشته باشیم و ت و س و ...؟!!!ولی خداروشکر درسا دیگه رو غلتک افتاده و کار کردن باهاش مثل اول سال تحصیلی سخت و عذاب آور نیست. غلطهای املائیش حرص آوره نقطه جا می ندازه واسه س ۴ تا دندونه می ذاره یه کلمه رو ۲ بار می نویسه دیروز هم ن شده بود پ بعد تمام کلمات با ح و ص و ث درست و صحیح.ریاضی رو دوست داره استعداد نقاشی افتضاح و دست من و باباشو از پشت بسته.ژیمناستیک از شنبه شروع می شه و بی دقتی و سر به هوائی و حرص خوردن دوباره من...

+ نوشته شده توسط مامان درسا در چهارشنبه سی ام فروردین 1391 و ساعت 10:33 |
آخرین برگ از سال90

آیتاخانوم حسابی مریض شده و حالمونو گرفته. واقعا آدم دلش می خواد هرچی مریضی و سختیه خودش به دوش بکشه ولی یه لحظه بی تابی این دردونه هارو شاهد نباشه.عسلک رو با یه سرماخو.ردگی معمولی بردم دکتر و داشت داروهاشو مصرف می کرد که یک دفعه پریشب حسابی حالش بد شد و شروع کرد به جیغ و فریاد. هی سعی کردم آرومش کنم ولی هیچ فایده ای نداشت. شانس آوردم که بابائی خونه بود و خاله جونم پیش ما بود وگرنه چه جوری باید می بردمش دکتر. خاله پیش درسا بود و بردیمش دکتر و گوشهای فسقلی عفونت کرده بود و این گوش درد بود که اونطور بیقرارش کرده بود. بعدشم که تو راه برگشت ب. ا. ل. ا آورد روی مامان و تا صبح حسابی حالمونو جا آورد و خاطره یکی دوماه پیشو که هردو مریض شده بودن و پوستم کنده شد تا خوب شدن آوار شد رو سرم .درسا خیلی شدید مریض شده بود و سه شب پشت سر هم براش سرم می زدن با انواع آمپولهای تقویتی مسکن و ضد تهوع و مریضی آیتا خفیف تر بود. شبای اول بابائب تهران بود ولی آخرین شب با چه وضعی درسای ازپا دراومده رو بردم درمانگاه درحالیکه آیتا تو بغلم بود و گریه می کرد و ساعتها اونجا بودیم تا درساکمی بهتر شد و ساعت ۲ شب برگشتیم خونه. اونجا همه با تعجب نگاه می کردن و نمی دونستم تو ذهنشون چی میگذشت ولی به خودم می گفتم دارن فکر می کنن عجب شیر زنیه! یه پا مرده!کاش همسر منم که واسه یه آمپول زدن اینقدر خودشو لوس می کنه و منو کلافه!!!!اینطوری بود و به خودم می بالیدم و خدارو بخاطر این همه صبر و توانائی که بهم داده شکر می کردم.

سال جدید داره شروع می شه و از خدا خیلی چیزهای خوب واسه خودمون و همه مردم می خوام. صلح و آرامش برای ایران دل های شاد و تن های سالم واسه مردم عزیز ایران و البته جیبهای پر پول واسه همه که شرمنده بچه هاشون نباشن...

عکسهای یک سالگی آیتا که حسابی همه رو کلافه کرد از بس گریه کرد و واسه خودش راه می افتاد و بیچاره شد عکاس بینوا تا تونست چندتائی ازش عکس بگیره:

                         

            

از بس همه گفتن که موهای وروجک خیلی کمه از ته بزنید تا پر بشه و ضخیم بلاخره روی منی که سر درسا اصلا اهل این کارا نبودم دل به دریا زدم و طفلی رو کچل کردیم .تا یه کمی شو زد پشیمون شدم ولی دیگه فایده ای نداشت و حسابی از خودم عصبانی بودم و وقتی حساسیتشو که خوبمی فهمید چی شده می دیدم خودمو لعنت می فرستادم. تازه اینجا کلی موهاش دراومده:

                               

اینم نفس مامان درساخانوم:

                                

+ نوشته شده توسط مامان درسا در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 و ساعت 14:54 |
تنبلی بسه دیگه...

توی این چند ماه انقدر بهونه های مختلف داشتم که باید می اومدم و می نوشتمشون از شیرین کاری های دوتا وروجک بلا گرفته تا اتفاقای جورواجوری که برامون پیش اومد. نمی دونم واقعا از کار زیاد و وقت کم بود یا اینکه تنبلی کردم. البته اگرکمی اراده می کردم و وقتمو بهتر مدیریت می کردم می تونستم کمی هم کارهای دلخواه خودمو انجام بدم ولی بهرحال روزهای سخت و پر استرسی رو گذروندیم با دوتا جوجه که هرکردوم به نوعی توجه بسیار زیادی رو می طلبیدن و من واقعا کم آورده بودم ولی چند روزیه که به لطف اومدن بهار و سال نو و شاید اثر مثبت داروهام حالم خیلی بهتر و آرامشم کمی بیشتر شده.بعد از نزدیک به هفت سال دست درد و بی حس شدن دستام که خیلی عاجزم کرده بود و رفتن به انواع و اقسام دکترها و نتیجه ای نگرفتن یه دکتر جدید رو بهم معرفی کردن که با انواع ام آر آی ها و آزمایش های تخصصی مغزواعصاب و نوار عضله و عصب و ... وکلی مخارج هنگفت رو دستمون گذاشتن به این نتیجه رسید که بنده کمبود کلسیم و انواع ویتامین هارو دارم و اندکی اضطراب و استرس و فشار کار زیاد و با تجویز کمی آرامبخش و انواع ویتامین ها حال بدم رو خوب کرد و شکر خدا حالا خیلی خیلی بهترم.بابا کمرشو عمل کرد و شکر خدا او هم حالا خوبه و به روزهای قبل از کمردردش برگشته.ما و خانواده ی عزیز ومهربونم همچنان گرم و صمیمی در کنار هم هستیم و خدارو هزار بار بخاطر داشتنشون شاکرم. و اما بگم از درسا خانومی و گذروندن کلاس اول: 

بااینکه دخترم مثل خیلی از بچه هائی که خیلی سخت تکالیفشون انجام میدن نیست ولی سال تحصیلی بهمون خیلی سخت گذشت. و درسا با کند انجام دادن کارهاش حسابی اذیت شد و اذیتمون کرد و خداروشکر کم کم بهتر شد . درسهاشونم که امسال حسابی سخت شده بود و تکالیف زیاد.وبدتر اینکه آیتا نمی ذاشت که تکالفشو با توجه انجام بده و موقع املا و تمرین کردن با هم که دیوونمون میکنه جیغ و گریه و غرغر ادامه داره تا کارای ما تموم بشه چون طفلک بازی و توجه میخواد اگرم اونو سرگرم کنم حواس درساخانوم پرت و چشماش به طرف ما کج می شه و من وسطشون میمونم که چکار کنم گاهی ودارا و البته گاهی دادوفریادودعوا...

دلم می خواست عکسی از اولین املا از دست خط اوایل خوب و حالا خرچنگ قورباغه اش از دفتر ریاضی شطرنجی که معلمشون درحد خیلی پیچیده باهاشون کار می کنه جدولهای سودوکو که خیلی خوب انجامشون می ده از اولین نامه ای که برای من و پدرش نوشت و نامه ای به آموزگار از کاردستی هائی که درست کرد البته غالبا خاله سمانه درستشون میکنه نقاشی هاش و هفت سین زیبائی که درست کردیم و امیدواریم اول بشه و مهم تر از همه کارنامه ی عالی ترم اولش بذارم که شرمنده ش شدم ولی اگه این روزا تو خاطرش بمونه بهم حق می ده و می دونه که یه لحظه وقت آزاد نداشتم و شبها از خستگی زودتر از خودشون خوابم می بره. روزای زوج درسا می ره کلاس ژیمناستیک و خیلی وقتمون گرفته میشه و خودشم حسابی خسته می شه.

            

            

             

وآیتای نازنینم که حالا ۱۹ ماهه شده همچنان شیرین و دوست داشتنی. شیطون و  لجباز. گاهی می خوای خفه اش کنی از بس اذیتت می کنه گاهی انقدر شیرین و خوشمزه س که می خوای درسته قورتش بدی.دیروز برده بودمش دکتر قد: ۸۵ سانت وزن ۱۱ و ۱۰۰ یه دختر قدبلند مثل درسا. چند سال دیگه سه نفری من لی لی پوتی رو  می ذارن تو جیباشون.دختری زیاد برای حرف زدن تلاش نمی کنه و کمی نگرانمون کرده یه نه سخت و محکم می گه آآ یعنی آقا آره مامان و بابا و دودا دده بقیه کسایی رو که می خواد صدا کنه دد و به به و دل وقتی که می کوبه به شکمش و می خنده.ولی عروسکای حیوونی رو خوب می شناسه اعضای بدنشو همینطور خوب دفتر و کتابارو پاره و خط خطی می کنه البته تا حالا موفق نشده به وسایل درسا آسیبی برسونه چون شدیدا مراقبیم.خداروشکر بیشتر اوقات خوب غذا می خوره برعکس درساکه هنوزم باید دنبالش راه بیفتی.توی همه رفت و آمدها همراه خواهریه و حسابی ددری شده روزائی که بابائی خونه س و درسارو می بره کلافه می شه و دنبالشون گریه می کنه که بره. اولین کاری که صبح خروس خون که بیدار می شه آوردن شال و کلاهشه که بپوش و بریم...

            

            

                                  

  • فاطمه جویکار دوست عزیزم درسارو برد به برنامه آبرنگ .البته برنامه اولی که رفت پخش نشد و چون حسابی دلمون سوخته بود دوباره زحمت کشید و درسا رو دعوت کرد که یکی از بهترین جایزه هائی بود که برای تلاش و دقت بیشتر گرفته بود و بازم ازش تشکر می کنم بخاطر لطفی که به ما داره.
  • یه سفر چند روزه پائیزی به شمال داشتیم که خیلی بهمون خوش گذشت هرچند خودمون کلاس درس رو بر پا می کردیم ولی استراحت خیلی خوبی بود.
  • دلم حسابی واسه همه دوستای گلم که این همه مدت ازشون بی خبر موندم تنگ شده...
+ نوشته شده توسط مامان درسا در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 و ساعت 21:15 |
آیتانگو بلابگو

 چندروزی از دست آیتا و غذا نخوردنش و خرابکاریاش دیوونه شده بودم و میخواستم بیام و مثل یه مامان خسته و داغون غر بزنم ولی حالا که اشتهای غذا خوردنش برگشته از شیطنتای دیگه ش قند تو دلم آب می شه و دوستش دارم. نمی دونم این چه مرضیه که من تحمل همه چی رو دارم بجز اعتصاب غذای این بچه ها که هنوز من و درسا باهاش درگیریم یا نمیخوره یا من باید بهش غذا بدم و مهربون همسر استرس گرفته که مبادا تو درس خوندن و مشق نوشتنش هم اینطور وابسته بشه.خلاصه این دوتاخواهر صدردصد متفاوت هرکدوم یه جور اعصاب خورد میکنن درسا لوس و نازنازی و اهل گریه وزاری و غرغر ولی ایتا قلدر و دادوبیدادی لجباز و خودسره درسا هیچی رو خراب نمیکرد و فضولی نمیکرد ولی آیتا اهل بشکن بشکن و خرابکاری.حتی اسباب بازیای قبل از تولددرسا که حتی یکیشونم تاحالا خراب نشده بودن دارن از دور خارج می شن. وروجک می خنده و شیرین کاری میکنه و بدجوری دل همه رو برده.ننه گفتن ادامه داره و ببعی میگه بع بع.خیلی بامزه ماشین بازی میکنه و صداشم درمیاره.درکل اهل بخور بخور و کثیف کاریه.روز تولدش بردیمش اتلیه و عکاس بیچاره  و من دیوونه شدیم و دریغ از یه عکس زیبا آخ که درسا هر سال چه عکسای ذلبری داره و چه ژستائی که میگرفت ولی این فضول همش راه افتاد و گریه. یه روز هی می رفت دستشو از لای در کابینت رد می کرد و می رفت و باز می اومد و دیدم که می ره سر یه پیاله نخودچی کشمش که اونجا بود یکی یکی برمی داشت و می خورد.کاش می تونستم همونقدر بامزه توصیفش کنم.موقع کارای درسا وسایلشو میخواد و باهیچی سرگرم نمی شه و خیلی زور میگه. داره از خواهری ورزش و معلق زدن یاد میگیره. به مانتو و روسری پوشیدن حساسه و دیوونه میشه که مبادا اونو جا بذاری و تا آماده بشی و بزنی بیرون از جیغ و گریه دیوونه ت میکنه.یه مسواک کوچولو داره که با درسا همراهی میکنه و مسواک می زنه.باباش فکر میکنه صخره نورد میشه چون از میز و سروکول آدمو درودیوار میکشه بالا. سرتق تا بامن و درساست می شینه تو صندلیش ولی اگه بابا و یا کسی همراهمون باشه اصلا توش بند نمی شه و باید تو بغلت وایسته و مثل یه میمون بازیگوش اویزون میشه به دستگیره بالای در ماشین و می ره بالا رو سرت و از کت و کول می ندازت و خلاصه که وقتمونو پر کرده اونقدر که حتی نمی تونی یه نفس راحت واسه خودت بکشی.

اولین بستنی که خوردم:

                                

واولین بلال:که خیلی هم دوستش داشتم

                                 

عاشق کرم کنجد:

             

اولین باری که بردیمش پارک تابلو شده بودیم از بس که از تاب آوردیمش پائین قشقرق میکرد و ده بار سوارش کردیم و بعد از هربار همون گریه و زاری رو داشتیم:

 

             

                          

پریشب تولد عمو آرش که آیتا دیوونه شه می ره بغلش سرشو میذاره رو شونه ش و با صداهای بامزه باهاش گپ می زنه:

                           

درحال بازی با خواهر جون:

                          

              

                               

بعد از جشن شکوفه ها:

              

                                   

 

+ نوشته شده توسط مامان درسا در جمعه هشتم مهر 1390 و ساعت 15:20 |
جشن شکوفه من

 دیشب درسا خانوم استرس گرفته بود و خوابش نمی برد استرس روز اول مدرسه و اینکه منم اونجا هستم؟چه کارائی باید انجام بده و...درست مثل خودم که واسه هر برنامه ای بیخواب می شم فردا مهمون داریم مهمونیم مسافریم و هر کار کوچیک و بزرگی که داریم شب قبلش بیخواب و بیتابم.و بلاخره این روز مهم گذشت و همه چی خوب بود. یه جشن خوب و شاد و پذیرائی و کادو که تو حیاط برگزار شد و بعدشم کلاس بندی که از قبل انجام شده بود و طبق رنگ کارتهائی که دیروز تو جلسه آموزشی که برای والدین داشتن بهمون داده بودن رفتن تو کلاساشون و با معلماشون آشنا شدن و برگشتیم خونه تا یکشنبه موعود که بینهایت منتظر اومدنشم یعنی دلم واسه نطم و ترتیب این روزا و زود خوابیدن جوجه ها و یه نفس راحت کشیدن من تنگ شده. معلم عزیز درساهم خانوم صناعی هستن که خیلی تعریفشونو شنیده بودم و خداروشکر با مذاکره ای که با مدیر دوست داشتنی مدرسه داشتم درسارو گذاشتن تو کلاس ایشون و از این بابت خیلی خوشحالم.واسش از تایلند کیف چرخدار آورده بودیم که مذتها بود ازمون میخواست ولی تو مدرسه شون ممنوعه و درسائی باید با کیف پارسالش که البته خیلی خوب مونده بره مدرسه و این کیف جدید موند رو دستمون و ما ناشی و ذوق زده کلی لوازم التحریر خریدیم که فکر نمیکنم امسال لازمش بشه چون دفتر دیکته و ریاضی شونو مدرسه تهیه میکنه و فعلا ۲ تا دفتر مشق و نقاشی خواستن.نازنین دوست داشتنی مامان برات بهترینها رو میخوام و واسه موفقیتت دعا میکنم

             

              

              

+ نوشته شده توسط مامان درسا در چهارشنبه سی ام شهریور 1390 و ساعت 19:16 |
ما و اینروزا

هی این جوجه ها شیرین زبونی کردن و خواستم بیام و بنویسم و نشد اون روزائی که تهران بارونی شد خواستم بیام و بگم جقدر دیوونه این هوام و بازم نشد. راستش انقدر وقت کم میارم که به کلی کارای دلخواه و دلنخواهم نمی رسم.

از درسای نانازم بگم که کلی تغییر در رفتاراش می بینم که خیلی وقتا نمی دونم باید چه برخوردی داشته باشم لجباز شده گاهی نامهربون و خیلی وقتا پیگیری و همراهیمو نمیخواد سفارشای پشت هم ناراحتش میکنه یه جاهائی صداش میکنم ازش عکس بگیرم بوسی بفرستم قربونی برم که اعتراض میکنه بسه دیگه بذار کارمو انجام بدم ولی هنوزم از فکر نبودنم نگران و مبهوت میشه. کارای سنجش و ثبت نامش انجام شد باید لباساشو بگیریم و هنوز نرفتیم. یه دوست یه معلم کلاس اول مدرسه شو خیلی تائید کرد و خوشبختانه تونستم با کادر خوب و دوست داشتنی مدرسه کنار بیام و با اینکه کلاس بندیشون انجام شده بود جابجاش کردن و امیدوارم که همه چی خوب پیش بره و تجربه های خوبی کسب کنه.یه روز درمیون میریم کلاس ژیمناستیک که عالیه و خیلی مصرم که ادامه ش بدیم ولی واقعا نمی دونم تو فصل مدارس بشه اینکارو کرد یا برا درس و تکالیفش مشکل درست می شه و کلاس نقاشی که پیشرفت قابل ملاحظه ای ندیدم.واقعا هماهنگی این همه کار دست تنها خیلی سختهههههه.بازی کلمه داریم و جمله سازی. میگم با ن کلمه بگو میگه نباس دلبندم اون لباسه!با ل میگه لیل عزیزم اون ریله خیلی چیزای بامزه دیگه که اصلا یادم نمیاد

آیتا نگو قند و عسل شیر و شکر نقل و نبات!با درسا بدو بدوئی دارن بازی و دعوا دارن ریخت و پاش داره بینهایت کثیف کاری سر غذا وحشتناک میگی بوس بده سرشو میاره جلو لبات دلت میخواد بخوریش نه اینکه ببوسیش. باخودکار خط کشیده بود روپاش اومده می گه ننه!!و پاشو نشون می ده و سعی میکرد از روپاش برش داره هرچی بهش میگم مامان سرتق میخنده و میگه ننه از کجا یاد گرفته نمی دونم به خدا. پارک که بریم از تاب پیاده نمی شه جیغ و گریه ای راه می ندازه دیدنی حتی  از چندین بار سوار و پیاده شدن .وروجک پابه پای من و درسا از کلاس به مدرسه از مدرسه خرید و خلاصه بدوبدو و خسته...

چندروز تعطیلات با دوستای قدیمی بابا رفتیم دماوند که خیلی خوب بود دیدارها تازه شد و جوجه ها هم کیف کردن.

چندوقتیه که بابائی عزیزمون کمر درد گرفته  و بعد از پیگیری های لازم تشخیص چند دکتری که رفتیم عمل جراحیه برای جلوگیری از صدمات بیشتر ولی بخاطر ناراحتی قلبی و شرایط سنی بررسیهای زیادی لازمه برای اینکه مشخص بشه می تونن بیهوشی بدن یا نه .یه آشوبی تو دلمونه و یه دلشوره ای که حالمونو خراب میکنه و فقط و فقط از خدا میخوایم که همه چی به خوبی انجام و ختم به خیر بشه.

+ نوشته شده توسط مامان درسا در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 و ساعت 19:15 |
توکه داشتنت به صد دنیا می ارزه

نازنین دوست داشتنی مامان یکساله شد و هر روز شیرین تر از روز قبل می شه و بدجوری خودشو تو دل همه اطرافیان جا کرده. انقدر شیرینه انقدر سرتق و لجبازه انقدر فضول و شیطون بلاس که من از توصیفش قاصرم و نمی تونم حس خوبی رو که از داشتنش دارم توصیف کنم.هرروزی که می گذره همبازی بهتری واسه خواهرش می شه مخصوصا از وقتی که راه افتاده و مثل یه جوجه اردک از صبح تا شب مشغول ورجه وورجه س و یکجا بند نمی شه و با دودا گفتن خواهرشو صدا میکنه. بینهایت لجبازه و به هبچ کاری نمی تونی وادارش کنی و اگه چیزی رو بخواد یا نخواد با جیغهایی که می کشه به خواسته اش می رسه و خیلی که ناکام بشه یا گاز می گیره یا موهاتو میکشه و بعد زل می زنه به دستاش ببینه چیزی کنده شده یا نه؟!!!!حالا نون خامه ای ۹.۵ وزنشه و ۷۵ سانت قدش ۸ تا دندون داره و از ۱۱ ماهگی راه رفتنو شروع کرد . اصلا تو کالسکه و روروئک ننشست . عاشق تلفنی صحبت کردنه و مدام می گه ددو یعنی الو. عاشق باباشه و وقتی با درسا عشقولانه بازی داریم باتموم وجود جیغ میکشه و خودشو به درودیوار می کوبه عاشق مدادرنگیه و درسارو موقع تمرین نقاشی دیوونه میکنه و درسای نفس صبور و مهربونه.خلاصه که من باتمام وجودم عاشق این دوتا دردونه ام و تولد عزیز دلمو با جمع همیشگی و مهربون خانوادگی جشن گرفتیم که امسال خانواده عزیز عمو آرش دوست داشتنی که درسا و آیتا عاشقشن کنارمون بودن.

                             

                                 http://1.pendora.host56.com/images/7e77c835af3d.jpg

                                 

درسا واسه خواهر جونش یه نونو انتخاب کرد چون خودش عاشقه نونوشه و میخواست آیتاهم یه نونو جون داشته باشه:

                                 

اینم کادوی خاله سمانه ( البته با کلی پول نقد )که درسا عاشقشه و مدام حرف می زنه و طوطی تکرار می کنه:

               

اینم کادوی خاله نرگس که عاشقش شد:

                               

                                   

حسن ختام جشن تولد:

                                 

+ نوشته شده توسط مامان درسا در شنبه بیست و نهم مرداد 1390 و ساعت 22:54 |
مو قشنگ مامان

بالاخره صبر ایوب من تموم شد و خسته از گریه و بدقلقلی های فراوون درسا موقع شونه کردن موهاش رفتیم آرایشگاه و موهای درساخانوم کوتاه شد. چند باری تهدید شده بود که موهاتو کچل میکنم و پسر بچه های کچلی رو دیده بود که علتش شونه نکردن موهاشون بوده و بدجوری از اومدن به آرایشگاه وحشت داشت و مدتها طول کشید تا راضیش کردم که پسرا رو کچل می کنن تو خودت میتونی مدلی رو که دوست داری انتخاب کنی و کلی آسمون ریسمون تا قند عسل رضایت داد و خودشم این مدل رو انتخاب کرد فقط ما کمی قد موهارو کوتاه تر کردیم . اونجا گفتن موهای کوتاه بیشتر بهش میاد ولی من اینطور فکر نمی کنم.

                                  

                                   

                                  

                                   

+ نوشته شده توسط مامان درسا در جمعه چهاردهم مرداد 1390 و ساعت 13:25 |